حسن حسن زاده آملى

328

هزار و يك كلمه (فارسى)

بنابر تقرير فوق ، كسى نمىتواند بگويد كه علم حيوان به وجود خويش به اين است كه بدن خود را مىبيند ؛ چون در مبحث سابق بيان كرديم كه در حيوان يك قوهء ديگر غير از قواى پراكنده كه هر يك منصب مخصوصى دارند و غير از بدن است كه او مجمع همه است و آن قوه را مىگوييم كه مدرك خويش است و در اين مبحث ثابت مىنماييم كه در هيچ عضوى نيست . در انواع قواى نفس حيوانى حيوان را دو چيز از نبات تميز داده ؛ يكى حس و ديگر حركت بالإراده . قواى حسى انواع عديده دارد ، مانند حواس خمسهء ظاهره و حواس باطنه . قواى باطنه نيز انواع دارد ، زيرا كه در مغز قوه‌اى است كه محسوسات را به ياد دارد ، مثلا چيزى را كه ديده يا شنيده‌ايد باز در خاطر مىتوانيد مجسم كنيد . همين عمل مستلزم دو قوه است ، زيرا كه اگر چيز ديده را فراموش نكرده باشيد باز هميشه در خاطر شما مجسم نيست بلكه به اختيار خويش در پيش نظر مىآوريد و گاهى به چيز ديگر مشغول مىشويد . پس در شما قوه‌اى است كه اشياء غائب را پيش خود مىبيند و قوهء ديگرى است كه وقتى به كار ديگر اشتغال داريد و از آن صور غائبه غافل هستيد آنها را نگاهدارى مىكند تا باز اگر خواستيد متذكر شويد در پيش ذهن شما حاضر مىشود و اگر اين قوهء دوم صور غائبه را از دست داده باشد شما فراموش مىكنيد و هرچه تأمّل و اعمال نظر كنيد آن صورت غائب در ذهن شما نمىآيد . در صورتى كه قوهء اول آن صور غائبه را حاضر نداشته باشد شما غافليد ولى فراموش نكرده‌ايد ، و اگر قوه دوم حاضر نداشته باشد اصلا فراموش كرده‌ايد . آنچه گفتيم راجع به محسوساتى است كه زمان حس نمودن آنها در سابق بوده است . و در مغز قوه ديگرى است كه چيزهاى غير محسوس به حواس ظاهر را نيز مىفهمد ؛ مثلا گوسفند علاوه بر اينكه گرگ را به چشم مىبيند ، دشمنى او را كه